یه شرحی هم از امروز بنویسمصبح با معده درد بیدار شدم که تا بعد از ظهر ادامه داشت تقریبا. اوی عزیزم اصفهانه و خب باهاش رفتم دکتر با یه کیسه دارو برگشتم :/تازه گفت اگه ۲۰ روز اینا رو خوردی و خوب نشد بیا آندوسکوپی ولییی ولی بعدش رفتیم یه چرخی زدیم و چیزای خوشمزه خوردیم ووو با کتابای عزیز که هدیه گرفته بودم برای خودم و او عکس گرفتیم.یه چادر نشونش دادم، رفتیم تو سایتش دیدیم زده ۱ و ۱۰۰ میخواست سفارش بده! گفتم نههه ۱ و ۱۰۰ رو بده به خودم! چادر چیهههه این قیمت؟؟؟بعد دیدم بله ۱ و نیم زده به حسابم . و خب چون قبول نمیکنه بهش برگردونم و از اونورم من دست به خرج کردنم خوبه، میخوام برم طلایی چیزی بخرم یا پس انداز کنیم تو یه حساب دیگه (که هنوز باز نکردیم متاسفانه)خلاصه کلی زحمت کشید بچمون. ان شاءالله که لایق باشیم
تيكت ها:
من
برچسب:
نویسنده: یلدا شجاعی
خودشون هرجور که بخوان حرف میزنن
اینکه سعی کرده م بیخیال باشم انگار باعث شده فکر کنن واقعا به من بر نمیخوره.
بعد اگه من چیزی بگم میگن تو خوب حرف نمیزنی. تو فلانی.
اگه هم چیزی نگم میگن همش سرت تو گوشیه و یه کلام حرف نمیزنی با آدم.
موندم توش که چیکار کنم با اینا!
باشه اصلا همه خوبن من بد.
برچسب:
نویسنده: یلدا شجاعی
هروقت اومدیم از چیزی لذت ببریم، خراب شد!
یعنی تا میای بگی چه وضعیت خوبی، من چقدر خوشحال و راضیم، قشنگ گند میخوره توش :)
دیروز داشتم اینو بابت تجربه ی دیگه ای که داشتم میگفتم، همون شبش یه چیز دیگه هم خراب شد :/
آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه
برچسب:
نویسنده: یلدا شجاعی